شب شعر
  
 
 
شهریور 1384
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو

ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 25 شهریور ماه سال 1384
سارا کوچولو
وقتی این داستان رو حوندم دلم نیومدکه اونو تنها خونده باشم حتما تا آخرش بخونین ضرر نمکنین !!

سارا کوچولو یک دختر توپل و دوست داشتنی بود .

موهای بلندی داشت . چشمهای درشتش زیبایی خاصی به صورتش میداد که با مژه های قشنگش ، چشمها رو به خودش خیره میکرد . وقتی که میخندید ، دندانهای صاف و مرتبش مثل مروارید تو دهانش میدرخشیدند .

مامانی سارا اغلب به خاطر رنگ پوست روشنی که سارا داشت ، از لباسهای رنگ روشن و تند استفاده میکرد که زیبایی اون رو صد برابر میکرد.

دامن کوتاه با یه تاپ قرمز خوشکل ، تاپ و شلوارک نارنجی .

مثل یه فرشته کوچولوی قشنگ ، مثل یه پری زیبا و افسانه ای .

زیبایی اش تحسین انگیز بود مثل خیلی از کوچولوهای دوست داشتنی که الان می بینیم .

چه زندگی خوبی ................ چه خوشبختی بزرگی .

چقدر خوبه آدم یه خانواده کامل داشته باشه اون هم در اوج جوانی .هم صاحب همسر باشه و هم صاحب یه دختر کوچولوی ناز که خیلی ها به داشتنش حسادت کند .همه چیز خوب پیش می رفت .مامانی سارا ، آنقدر راحت و ساده به این خوشبختی دست پیدا کرده بود که کم کم یادش رفت که چقدر خوشبخته و چه سعادتی نصیبش شده .

یادش رفت که به خاطر این همه نعمت باید کمی هم شاکر باشه .

روزها اومدن و رفتند . سارا کوچولوی ما موقعه رفتن ، مدرسه اش شد . مامانی اش براش کیف و وسایل مدرسه آماده کرد . مثل خیلی از مادرهای دیگه از روی یه عادت تکراری .مامانی سارا دیگه یکم سرش شلوغ شده بود . اخه جزء سارا یه کوچولوی دیگه هم به جمع خانواده اضافه شده بود . همه چیز مثل یک روال معمولی در کنار هم قرار گرفته بود و پیش می رفت .

بچه ها شده بودند جزءی از زندگی که باید باشند . مثل وسایل خونه . مثل کارهای روزمره که هست . اونها هم بودند .

بعد از مدتی مامانی سارا متوجه شد که سارا کم کم لاغر و ضعیف شده . دیگه سارای توپل و شاداب قبل نیست . با خودش فکر کرد که به خاطر شیطونی و مدرسه است . توجهی نکرد .

یک شب وقتی که سارا تکالیف مدرسه رو انجام میداد . یکدفعه متوجه شد که برگه های دفترش قرمز شده تا به خودش اومد دید که از بینی اش داره خون میاد . همون موقعه برادر کوچولوی سارا شروع کرد به گریه کردن . مامانی سارا با عجله به طرف بچه رفت .

سارا بدون توجه مادرش رفت و خونها رو شست و گرفت خوابید .

سارا کوچولو دیگه میل به غذا نداشت و کم کم لاغر میشد . همه میگفتند : از حسودی به بچه جدید ، این کارها رو برای جلب توجه انجام میده .!!

یک روز سارا تو مدرسه حالش بد شد . اون رو بردند بیمارستان و همون روز بستری شد . دکتر به مادر و پدر سارا کوچولو گفت : که سارا مریضه و تعجبش از این بود که چرا اونها تا الان متوجه نشده بودند .

اون موقعه بود که همه چیز یک دفعه مثل یک دیوار روی سر پدر و مادر سارا خراب شد . به همون سنگینی .

بی توجهی به خاطر حسادت خیالی ، تبدیل شده بود به یک بیماری وحشتناک و دردناک .

مامانی سارا با وجود گریه های بچه کوچیکش ، پیش سارا رفت . دستهای کوچیکش رو تو دستهاش گرفت و می بوسید . با مهربونی زیاد ازش می پرسید که چیزی لازم نداره که براش تهیه کنه .

سارا لبخند بی جونی زد و گفت : هیچی ........ الان هیچی!! .

مامانی سارا اون شب رو تو بیمارستان پیش سارا ماند و کلی براش خوراکیهای خوشمزه و اسباب بازیهای قشنگ آورد . ولی سارا کوچولو حتی به یکی از اونها دست هم نزد . اصلا انگار دیگه نمیدید . حتی مادرش رو .

یکی دو روز که گذشت .سارا کوچولو دیگه حتی توان باز کردن اون چشمهای قشنگش رو نداشت . ضعفش باعث تشدید بیماری شده بود . مادر و پدرش هر چقدر تلاش کردند ، بی فایده بود .

خوشبختی که به راحتی توی دستهاشون بود .الان برای بهتر شدن اون ، باید به همه و همه چیز التماس میکردند .

هر چی بیشتر میگذشت ( ساعتها و ثانیه ها ) وابستگی اونها به سارا بیشتر میشد . انگار تازه به دستش آورده بودند .

نیاز چشمهاشون ، احتیاج دستهاشون داد میزد .

ولی چرا الان !!!!

وقتی که مامانی سارا بعد از صحبت با پزشک معالج سارا به اتاق برگشت . دید که توی دست سارا یه چیزی مشت شده .

وقتی که از سارا پرسید که چی توی دستش قایم کرده . سارا یه لبخندی از سر ذوق زد و بلافاصله مشتش رو باز کرد .

یک قطعه عکس کوچیک خودش بود .

همونی که دوسال پیش مامانی سارا وقتی که کوچولوی دومش به دنیا اومد . اون رو از کیف پولی خودش در آورده بود و عکس جدید رو جای اون گذاشته بود . این عکس دوسال دست سارا کوچولو بدون هیچ اعتراضی و یا حتی یک گله کوچیکی نگه داشته شده بود .

مامانی سارا چون کیفش جای یک عکس بیشتر نداشت . بدون هیچ توجهی عکس سارا رو برداشته بود و عکس کوچولوی جدید رو گذاشته بود .

مامانی سارا تا اون لحظه اصلا فکر نمی کرد که سارا به این مسئله خیلی کوچیک توجه کرده باشه و این مسئله رو توی دلش تا الان نگه داشته باشه !!

در اون لحظه سارا دست کوچیکش رو به سمت مامانی اش دراز کرد و گفت : میشه عکسم رو کنار عکس داداشی بذاری و من هم مثل داداشی دوست داشته باشی؟؟ .

چه احساس بدی . دوسالی هست که سارا با دیدن اون قطعه عکس دل کوچیکش میگیره . احساس این که مادرش دیگه دوستش نداره اشک رو توی چشمهای نازش جمع میکنه .چه احساس بدی .

مامانی سارا با سرعت از اتاق بیرون رفت و توی کیفش دونبال کیف پولیش میگشت تا بیاره و جلوی سارا عکس اون رو توی کیفش بذاره . حداقل این آخرین کاری بود که میتونست برای اون انجام بده و راضیش کنه که همیشه دوستش داره .

وقتی که برگشت و عکس افتاده روی تخت رو ،توی کیف گذاشت . هر چقدر کوچولوی نازش رو صدا زد و خواست که نشونش بده که عکسش رو توی کیفش گذاشته . دیگه هیچ فایده ای نداشت .

دیگه جوابی نشنید ........... چشمهایی باز نشد ........... لبخند رضایتی زده نشد .

اون با تمام سعی و تلاشی که کرده بود حتی نتونسته بود . آخرین خواسته گل از دست داده اش رو برآورده کنه .

دو سالی بود که برای جبران این بی توجهی به ظاهر کوچیک ، دیر کرده بود .

خوب دوستان من حتی موقع نوشتن ای داستان هم غصم شد بازم هر بار که میخونمش

نکته اخلاقی و نتیجه گیری !!:

چقدر خوبه ما آدمها به خوشبختی که نصیبمون شده بیشتر توجه کنیم و ارزش اون رو درک کنیم .

داشتن یک خانواده سهم همه نیست ، که شاید خیلی از ما از اون بهره مند هستیم و اصلا بچشم هم نمیاد و فکر میکنیم این یک روال طبیعی است .

داشتن فرزند ، دوست ، سلامتی ................

شاید مواردی باشند که خیلی راحت در اختیار ما قرار گرفته که این بیشتر، بابت خوشانسی ماست نه براساس روال یا الزام .

همیشه باید یادمون باشه که همه این سهمیه رو ندارند و خیلی ها برای داشتن یکی از این موارد که خیلی ساده از کنارشون میگذریم ، آه حسرت میکشند .

چرا باید با بی توجهی ، همیشه دیر به این موضوع پی ببریم ؟

چرا وقتی که از دستش دادیم ، باید به این موضوع پی ببریم ؟

چرا وقتی که دیگه زمانی برای جبران نبود ، باید به این موضوع پی ببریم ؟

تازه اون موقعه یادمون میاد که چقدر بهش احتیاج داریم و نبودنش چه ضربه ای به ما و زندگی ما وارد میکنه .

امیدوارم که شما در تمام مراحل زندگی هیچ وقت دیر نرسید .

هیچ وقت دیر نرسید

 
جمعه 25 شهریور ماه سال 1384
بر اساس یه تحقیق ، ۵ سوال وجود داره که زنها بهتره از مردها نپرسند! چون اگه جوابهاشون مبنی بر حقیقت داده بشه شر به پا میشه!! ...

این ۵ سوال عبارتند از:

۱- به چیفکر می کنی؟...

۲- آیا دوستم داری؟ ...

۳- آیا من چاقم؟ ...

۴- به نظر تو ، اون دختره از من خوشگلتره؟ ...

۵- اگه من بمیرم تو چیکار می کنی؟



به چی فکر می کنی؟
جواب مورد نظر برای این سوال اینه: “عزیزم! از اینکه به فکر فرو رفته بودم متاسفم! داشتم به این فکر می کردم که تو چقدر زن خوب و دوست داشتنی و متفکر و با شعور و زیبایی هستی و من چقدر خوشبختم که با تو زندگی می کنم.“ ... البته این جواب هیچ ربطی به موضوع مورد فکر مرد نداره! چون مرد داشته به یکی از موارد زیر فکر می کرده !!!

الف) فوتبال
ب) بسکتبال
ج) چقدر تو چاقی
د) چقدر اون دختره از تو خوشگلتره
ه) اگه تو بمیری پول بیمه ات رو چطوری خرج کنم؟
یه مرد در سال ۱۹۷۳ بهترین جواب رو به این سوال داده... اون گفته: “اگه می خواستم تو هم بدونی به جای فکر کردن ، درباره اش حرف می زدم.




آیا دوستم داری
جواب مورد نظر این سوال “بله“ است! و مردهایی که محتاط ترند می تونن بگن: “بله عزیزم!“ ... و جوابهای اشتباه عبارتند از :

الف) فکر کنم اینطور باشه
ب) اگه بگم بله ، احساس بهتری پیدا می کنی؟
ج) بستگی داره که منظورت از دوست داشتن چی باشه
د) مگه مهمه؟
ه) کی؟ ... من؟



آیا من چاقم؟
واکنش صحیح و مردانه نسبت به این سوال اینه که با اعتماد به نفس و تاکید بگین “نه! البته که نه!“ و به سرعت اتاق رو ترک کنین! ... جوابهای اشتباه اینها هستند :

الف) نمی تونم بگم چاقی... اما لاغر هم نیستی
ب) نسبت به چه کسی؟
ج) یه کمی اضافه وزن بهت میاد
د) من چاق تر از تو هم دیدم
ه) ممکنه سوالت رو تکرار کنی؟ داشتم به بیمه ات فکر می کردم

و)خرس بی چنگال!!



به نظر تو ، اون دختره از من خوشگلتره؟
“اون دختره“ در اینجا می تونه یه دوست قبلی یا یه عابر که از فرط زل زدن به اون تصادف کردین و یا هنرپیشه ء یه فیلم باشه... در هر حال جواب درست اینه که: “نه! تو خوشگلتری!“ ... جوابهای غلط عبارتند از:

الف) خوشگلتر که نه... اما به نحو دیگه ای خوشگله
ب) نمی دونم اینجور موارد رو چطوری می سنجند
ج) بله! اما مطمئنم تو شخصیت بهتری داری
د) فقط از این بابت که اون جوونتر از توست
ه) ممکنه سوالت رو تکرار کنی؟ داشتم راجع به رژیم لاغریت فکر می کردم!



اگه من بمیرم تو چیکار می کنی؟

جواب صحیح: “آه عزیزترینم! در حادثه ء اجتناب ناپذیر فقدان تو ، زندگی برام متوقف میشه و ترجیح میدم خودمو زیر چرخ اولین کامیونی که رد میشه بندازم"

حالا به گفتگوی زیر دقت کنید:

زن: عزیزم... اگه من بمیرم تو چیکار می کنی؟
مرد: عزیزم! چرا این سوالو می پرسی؟ این سوال منو نگران می کنه!
زن: آیا دوباره ازدواج می کنی؟
مرد: البته که نه عزیزم!
زن: مگه دوست نداری متاهل باشی؟
مرد: معلومه که دوست دارم!
زن: پس چرا دوباره ازدواج نمی کنی؟
مرد: خیلی خب! ازدواج می کنم!
زن (با لحن رنجیده): پس ازدواج می کنی؟
مرد: بله!
زن (بعد از مدتی سکوت): آیا باهاش توی همین خونه زندگی می کنی؟
مرد: خب بله! فکر کنم همین کار رو بکنم!
زن (با ناراحتی): بهش اجازه میدی لباسهای منو بپوشه؟
مرد: اگه اینطور بخواد خب بله!
زن (با سردی): واقعا“؟ لابد عکسهای منو هم می کنی و عکسهای اونو به دیوار می زنی؟!
مرد: بله! این کار به نظرم کار درستی میاد!
زن (در حالی که این پا و اون پا می کنه): پس اینطور... حتماً بهش اجازه میدی با چوب گلف من هم بازی نه!
مرد: البته که نه عزیزم! چون اون چپ دسته!!

خب دوستان از این گفتگوی آخر متوجه چی شدین؟

این داستان عشق رو زیر سوال برده؟ این یه داستانه اما میتونه واقعیت هم داشته باشه پایه و اساس زندگی رو با عشق محکم کنین تا هر گز سست نشه

در آخر همون طور که متوجه شدین ای ترجمه یه داستان خارجیه تو ایران خودمونم بد تر از اینه


 
چهارشنبه 9 شهریور ماه سال 1384


جاده ای از باران، هر کسی که واردش میشود



همیشه ناله ای به گوشش میرسد



بعضی می گویند: مادر باران است که می گرید



اما نا لهء مادر باران با نعرهء رعد همراه است



این ناله ء مادر باران نیست



هر کسی صدای ناله را با ملودی خاصی می شنود



من می گویم:



این نالهء صدای قلب شماست



که میگوید: چترت را ببند



هیچ گاه من این صدا را نشنیدم



چرا که همیشه خیس شدم



مرا آبتنی می دهد در زیر دوش احساس



مرا غسل می دهد به زیر آبشار صداقت



مرا می شوید با اشک خدا



من که می آیم دگر با اشک پریشانی از من استقبال نمی کند



مرا با اشک شوق آبیاری می کند



که پا بگیرم



همچنان پیش بروم در جادهء تنهایی خویش



و با خود بخوانم شعر سبز باران را



آواز چکاوک های عاشق را



سرود آزادی را فریاد کنم



آه چه سنگین است و پر ،این سرود



هرگاه که می خوانم



خزندگان را می بینم که زیر اندامم جمع شده اند



چرا که می خواهند باران عشق را تجربه کنند



بارانی که خونین است رنگ شقایق



بارانی که در هر قطره اش روزی از من کم میشود



گویی عمر من است که میریزد به پای اهداف بزرگی که داشتم



گویی در حال آب شدنم گویی دارم کوچک میشوم



همان گونه که همیشه شنوندگان ناله ء باران کوچکم کرده اند



به این منظور که کفر می گویم



این کفر است که می گویم ناله ئ قلب خود را در آورده اید



این کفر است که می گویم با خود چه کرد اید



کفر شمایید، کافر نیستید، شما کفر هستید



ای آدمیان، شما کفر خدا هستید، شما ایرادید



شما تنها مخلوقات هار خدا هستید



من هم بودم ولی رام شدم



هنوز نام هاری بر روی من است چرا که لقب انسان به من داده شده است



و از ضایعه های انسان است



همانی که اولین کاردستی درگاه بود



اولین کاردستی به اشتباه ساخته شدهء درگاه بود



بگذریم دگر به پایان جاده ء باران رسیدم



اینجا پایان است



اینجا جاده به انتهای مرز خود میرسد



از اینجا به بعد وارد کویر باور خود می شوم



که شنیدن حرف هایش و درک کردنش برای شما ددان بس دشوار است



شما را به خدای خودتان می سپارم



!!!!!!!!



من هم میروم به کویر باورم



دست من کوته ز مادر بود بس



عمر من طی شد به اندام قفس



زنده بودم بی نفس بودم ولی



چون نفس دارد ز بر شرم هوس



نویسنده: کارو

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 30950


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...